"ناگهان چقدر زود دیر می شود"
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است...
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
"ناگهان چقدر زود دیر می شود"
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است...
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
"ناگهان چقدر زود دیر می شود"
آن جا که نام کوچک من آغاز می شود...
"قیصر امین پور"
من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کآواز دهل شنیدن از دور خوش است
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه ی حیات منم
و گر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
جان مرا مست ؛
کجاست؟...
هست پنهان در نهاد هر بشر
لاجرم جاریست پیکاری سترگ
روز و شب ما بین این انسان و گرگ
زور و بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
هیچ می دانی مسلمانی به چیست
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت ، هم کلید زندگیست
گفت : زین معیار اندر شهر ما
"یک مسلمان هست آن هم ارمنیست"